وبلاگ بنده به آدرس زیر منتقل شد:
www.hamsangar18.blogfa.com
وبلاگ بنده به آدرس زیر منتقل شد:
www.hamsangar18.blogfa.com
دوستان خوبم سلام
تصمیم گرفتم دیگه قید وبلاگو بزنم چون دیدم خیلی دارم بهش وابسته میشم هر چند یه کم برام سخته ولی بعضی وقتا باید از بعضی چیزا دل بکنی تا اون ازت دل نکنه...
این وبلاگ به جای اینکه فاصله ها رو برداره حجاب های بین من و مولام رو زیادتر کرد هر چند من این وبلاگ رو به نیت آقام ساخته بودم.
دوستان خوبم همه ی ما تو این دنیا سفیریم هرچند من سفیر خوبی نبودم ولی از شما می خوام سفیر خوبی واسه خدا و مولامون باشید.
اگه تو این مدت حرفی زدم که باعث رنجش خاطر شما شده ازتون میخوام حلالم کنید.
الهی قَلبی مَحجوب
وَ نَفسی مَعیوب
وَ عَقلی مَغلوب
وَ هَوائی غالب
وَ طاعَتی قَلیل
وَ مَعصِیَتی کثیر
وَ لِسانی مُقرٌّ بالذُّنوب
فَکَیفَ حیلَتی یا سَتّار العُیوب
وَ یا علّامَ الغُیوب
وَ یا کاشِفَ الکُروب
اِغفِر ذُنوبی کُلُّها بِحُرمَةِ مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَد
یا غَفّارُ یا غَفّارُ یا غَفّار
بِرَحمَتِک یا اَرحَمَ الرُاحِمین.
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
این چه کتمانی است که ما را مجال رویت خویش نمیدهد؟!
ای حضور محض! ما را از این غیبت ممتد که از ابتدای بشریت تسخیرمان کرده، نجات ده!
به فریادمان برس که سخت، از حقیقت تو روی برتافته ایم.
چگونه ما را تحمل می کنی؟!
آقا! چگونه تحمل می کنی خاموشی خاموشی هماره ی این قوم را؟
چگونه تاب می آوری نسیان بی پایان قبیله ی انسان را؟
با چه قدرتی، بار همراهی ما را بر دوش میکشی و از ما نا امید نمی شوی؟!
در ما چه دیده ای که هنوز نا امید نشده ای؟!
در ما چه یافته ای که سرپرستیمان را با صبورانه ترین تبسم ها پذیرفته ای و با صمیمی ترین آغوش ها در یافته ای؟!!
..
روزی مردی خواب عجیبی دید. او خواب دید که در نزد فرشتگان است و کارهای آنها را نظاره می کند. هنگام ورود، دسته ی بزرگی را دید که سخت مشغول کارند و تندتند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته پرسید: شما چه کار می کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه ها را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چه کار می کنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هایی خداوندی را برای بندگان می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته ای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟!
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده است فقط کافیست بگویند
*خدایا شکر*
گاهی لازم است به خاطر بسیاری از نعمات داده شده و دیده نشده ی خداوند دست شکر به آسمان گیریم شاید که نداده ها نیز داده شود...
خدایا از تمام نعماتی که به ما عطا کرده ای از تو سپاسگزارم.
اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي
امروزه دينم را براي شما كامل گردانيدم و نعمتم را بر شما تمام نمودم
تمام لذت عمرم در این است
که مولایم امیرالمومنین است
الی مَتی اَحارُ فیکَ یا مَولای
مولای من!
ای یوسف دور افتاده از کنعان امت اسلام!
ای قلب تپنده ی قرآن!
ای نور دیده!
ای غریب!
ای اسیر جهل امت!
ای بادیه نشین غم های بی پایان!
ای مصداق"اذا ضاقت علیهم الارض بها رحبت"!
ای سلطان عشق!
تو را با کدامین نامت صدا بزنم تا دلم آرام گیرد؟
ای اشک ها مجالم دهید تا با مولای خود سخنی بگویم، مولایی که تنها نامی از او شنیده ام .
ای دل نسوز و بگذار تا بسازم با نام یوسف گمگشته ام.
ای دست ها نلرزید و اجازه ی نوشتن را از من نگیرید.
آه از این همه دوری و بی پناهی؛
آه از این همه بیچارگی و درماندگی؛
عزیز من!
اگر چه شایسته ی تو نیستم اما یتیمم و با یتیمی بزرگ شده ام و از یتیم انتظار فراوان نخواهد بود.
مگر نه این است که تو را پدر امت آخر الزمان و ما را ایتام تو نامیده اند؟
مگر نه این است که ما دور از پدر مهربانی چون تو شب ها را صبح کردیم و روزها را به شب رساندیم؟
از تو می پرسم ای پدر خوبان!
ما کی و کجا چشممان به رؤیت سیمای پدرانه ات روشن شد؟
مولای من! مگر تو سایه ی خدا بر زمین نبودی؟
مگر دست رحمت خدا از آستین تو بیرون نیامده بود؟
پس چرا ما را در بیابان سرگردانی رها کرده ای؟
نکند ما را به باد فراموشی سپرده ای و به خوبان عالم مشغول گشته ای؟
عزیزم!
بی ادبی ام را ببخش که در فراق و هجمه ی گرفتاری ها مرا وادار به گفتن ساخته که در اضطرار انتظار، سخن حکمت آمیز روا نیست.
مولای من!
می دانم که تو هم در برابر این همه حرف نیش دار، حرف های زیادی برای گفتن داری!
آری تو آن سنگ صبوری هستی که تمام غصه ها را در دریای بی ساحل دلت مخفی ساخته ای.
آری اگر تو لب به سخن بگشایی و از بی وفایی امت و فراموشی آن ها بگوییاز سوز آن دل سنگ آب می شود.
امتی که تو را فراموش کرد.
آری می دانم که قرار نبود سرگردانی امت تو بیش از سرگردانی امت موسی(ع) طول بکشد.
آری می دانم که تو در ظلمت تنهایی از یادها رفته ای.
یوسف گمگشته ام! تو هم حرف بزن تا کی مهر سکوت بر لب خواهی داشت و از سخن گفتن ابا خواهی کرد.
تو هم بگو که امت رسول خدا تو را در پیچ و خم های زندگی گم کردند و به دنبال شیاطین انسی به راه افتادند.
تو نیز گلایه کن تا گمان مبرند که تو در انجام وظایف خود کوتاهی کرده ای.
بگوکسی نبود تا تو را بخواهد.
بگو اگر این امت نیز مانند امت یونس نبی به دنبال پیامبر خویش گریه و زاری می کردند و سر به بیابان می گذاشتند و به نزول بلا یقین می نمودند، خدای یونس تو را نیز به ایشان باز می گرداند.
اما آه و هزار آه جانسوز که چنین نشد و ما به بی امامی عادت کردیم.
مولای من!
ما را ببخش که رسم فرزندی را از یاد برده ایم.
ما را ببخش...
دیدی ای حافظ که کنعان دلم بی ماه شد
عاقبت با اشک و غم کوه امیدم کاه شد
گفته بودی یوسف گمگشته باز آید ولی
یوسف من تا همیشه همنشین چاه شد
ای خدای من به گناهانم مقر و معترفم پس تو به کرمت از من درگذر من آن بنده ام که بد کردم من همانم که خطا کردم من همانم که اهتمام به عصیان کردم من همانم که نادانی کردم من همان هستم که غفلت ورزیدم من همانم که سهو کردم من همانم که به خود اعتماد کردم و من همانم که عمدا کردم من همانم که وعده کردم و من همانم که مخالفت کردم و من همانم که عهد خود را شکستم من همانم که اقرار کردم من همانم که به نعمت و عطایت بر خود اعتراف کردم و باز به گناهان رجوع نمودم پس معترفم از آن گناهان، در گذر ای خدایی که گناهان بندگانت هیچ تو را زیان نخواهد داشت و از طاعتشان هم البته بی نیاز خواهی بود ...